|
|
|
آیا نئوایبرالیسم بدون آلترناتیو است؟! پیمان وزیری در قرن ۲۱ به سر می بریم و جهان همچنان سیر تاریخی خود را در روند دیگری از تحول نظام طبقاتی سپری می کند.احتمالآ نسل دیگر بعد از ما هیچ درک عینی از نظام فئودالی و بورژوازی نوپای قرن ۲۰ نداشته باشد !..اما آنچه که ما در این برهه از زمان باید به آن توجه کنیم پدیده ی جدید نظام کاپیتالیستی یعنی نئولیبرالیسم است.بدون شک نئولیبرالیسم درون مایه ی خود را از لیبرالیسم گرفته است.لیبرالیسم همان گرایش، برنامه ها و سیاستهای قرن گذشته بود که در پروسه ی برآیند انقلابات صنعتی،سیاسی و ایدئولوژیک لورژوازی شکل گرفت که با دستمایه ی شعائری چون دمکراسی و حقوق بشر به مخالفت با نظام فئودالی و پس از آن سیستمهای اقتصادی - سیاسی که ماهیتآ قادر به تدوین ، تدقیق و صورت دهی نظریات لیبرالی در ساختار اداری خود نبودند پرداخت که نمونه های آن را می توان در آسیای جنوب شرقی، آفریقای جنوبی ، آمریکای لاتین و کشور های حوزه ی بالکان جستجو کرد که چگونه دولت مداران این مناطق از جهان مبرا از موقعیت اقتصادیشان که هر کدام در پرتو خیزشهای محلی ، اشکال طبقاتی نسبتآ متفاوتی را شاهد بوده اند اما به دلیل موقعیت استراتژیکشان در پس تعاملات منطقه ای و بین المللی ظرفیت پذیرش آزادی خواهی ، عدالت اجتماعی،دمکراتیسم،مدرنیسم و وجود مکانیسمهایی برای تحمل مخالفین و منتقدین خود را نداشته اند.بدین خاطر این جوامع پی در پی شاهد وجود جریانات و احزاب مختلف پیشرو و راهگشایی بوده اند که در جهت آگاهی افکار عمومی از سیاستهای پشت پرده ی حاکمان مستبد و دیکتاتور هر کدام به نوبه ی خود سهم بسزایی را ایفا کرده اند.اما با وجود عرض اندام سوسیالیستها در چگونگی این خیزشها،به درجاتی این لیبرالیسم بود که سعی داشت تا زمام قدرت را یکه تازانه یا در مماشات با جریانات مذهبی در دست گیرد که اوج آن بر می گردد به سالهای ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۰.دورانی که در کش و قوس های فضای جنگ سرد ناسیونالیسم تبلور نهایی اش را پیدا کرد و "آب تطهیر"بر سر اسلام سیاسی ریخته شد،دو گرایشی که در همه حال و همطراز با هم درضدیت یا مداحیت سیستم حاکم وقت به تکاپو می پردازند.در اینجا باید بار دیگر یاد آور شد که در این دوران قدرتهای بین المللی جهان را به دو قطب تقسیم کرده بودند.از یکطرف شوروی به جای مانده از دوران استالینیسم و همپایان آن و از سوی دیگر آمریکا و همپیمانانش، از یکسو شیوه ی اقتصاد سرمایه داری دولتی و از سوی دیگر الگوی بازار آزاد، از یکطرف کا.گ.ب و زیر مجموعه های آن و از دیگر سو سازمان سیا و بخش های تحت پوشش آن و بالاخره بلوک شرق در یک سمت و بلوک غرب در سمت دیگر تقسیم بندی امور جهان را در دست گرفته بودند.سازمان ملل نیز که کماکان نقش سوپاپ اطمینانی را در عدم سوق گیری این بلوک بندیها از"اختلافات داخلی"به خطر شروع یک جنگ جهانی دیگر داشته است.اما نهایتآ شوروی در دوران ریاست جمهوری گورباچف با ارائه ی دکترین سیاسی-اقتصادی (پروسترویکا و گلاسنوست)آهنگ شروع و اتخاذ رفرمهایی را با تبیین دیگری از "سوسیالیسم"آغاز کرد .و دیدیم که چگونه در سال ۱۹۹۱ با سقوط دیوار برلین ، بر طبل پایان تاریخ زده شد و سرمایه داری از منظر تئوریسین هایی چون :فرانسیس فوکویاما"ابدی"اعلام گردید و بلافاصله تمامی آنانی که دیر زمانی خود را با نام کمونیسم و سوسیالیسم در انظار عموم معرفی می کردند دچار موج برگشت به لیبرالیسم و یا در بهترین حالت سوسیالیسم عرفانی و تخیلی گردیدند. لیبرالیسم که در اشکال خام و اولیه ی خود با ابراز وجود در برابر سیستم فئودالیته به سهم بری از قدرت و کوتاه کردن دست مذهب از دولت می اندیشید و نقش تآثیر گذاری را در دوران جنگ جهانی دوم علیه نازیسم و فاشیسم داشت،در اواخر دهه ی ۸۰ و اوایل دهه ی ۹۰ قرن بیستم میلادی نیز نبض شریان سرمایه داری را با الگوهای دیگری چون:پست مدرنیسم ، بوروکراتیسم و قانونمندی نوین،فمنیسم ، پلورالیسم و غیره در بازار جهانی در دست گرفت.دونالد ریگان و مارگارت تاچر از جمله چهره های شناخته شده ی این نوع از لیبرالیسم هستند. اما پس از آن چه؟مگر سوسیالیسم و کمونیسم در پندار آنان "مهر باطل "نخورد؟مگر قرار نبود در کشورهایی که زمانی زیر سیطره ی بلوک شرق بودند موج آزاد زیستی، آزاداندیشی و آزادی خواهی جریان یابد؟آیا باید باز هم جهان شاهد دور تسلسل باطل دیگری از جنگ و گریز،فقر و گرسنگی ، تعمیق شکاف طبقاتی و موازنه ی وحشت دگرباره باشد؟بی شک هیچ عقل سلیمی چنین آزمون و خطایی را پذیرا نیست. نظام کاپیتالیستی بنا به خصلت طبقاتی اش از حل پدیده های ویرانگر خود ساخته در قواره ی لیبرالیستی عاجز ماند.ناتو بیکار نشسته بود ، سازمان ملل دچار رخوت کسالت آمیزی شده بود.اینبار قدرتهای دیگری چون :اتحادیه ی اروپا،ژاپن ، چین(که بر گرده ی طبقه ی کارگر توانسته بود سیستم مدیریتی خود را ترمیم بخشد و در سطح جهانی حرفی برای گفتن داشته باشد)و روسیه ی به جای مانده از شوروی سابق شاهراه اقتصادی را در قطبهای دیگری از جهان در اختیار داشتند.هر کدام از این قدرتها سهم خود را از بازار جهانی ، انحصار کمپانی ها ، تراستها و کارتل های غول آسای اقتصادی از سازمان انرژی اتمی گرفته تا سازمان اپک،جی ۸،بازار بورس و انواع شبکه های تبلیغاتی و انفورماتیک تا تملک بر انواع مارکهای مطرح در جهان(نایک،پوما،تویوتا،آدیداس،سونی،هیوندا،آپل و غیره)که هر یک طرفداران و خریداران بسیاری را به خود جلب کرده اند ، می یافتند.چنین فرایندی طبعآ به زیان دیگر ممالکی که از چنین پروسه ای احساس خطر می کردند تمام می شد.از همان آغاز ایالات متحده ی آمریکا هژمونی یک دهه ای خود را در واپسین دوران جنگ سرد در معرض خطر می دید.از طرف دیگر همه ی دولتهای درگیر در چنین رقابت تنگاتنگی از بیم ورشکستگی و سقوط در بحران اقتصادی به تپش قلب افتاده بودند.... واقعه ی ۱۱ سپتامبر در سال ۲۰۰۱ تراژدی تکان دهنده ای بود که به کشتار ۳۰۰۰ انسان بی گناه منجر گردید و جهان را در حیرت فرو برد.پدیده ی ضد بشری تروریسم که می تواند به قتل فرد توسط دیگری القا شود تا انفجار و انتحار در مکانهای عمومی بار دیگر و اینبار نیز از سوی تروریسم اسلامی که ید طولایی را در خلق چنین جنایتهایی دارد سر بر آورد.همان اسلام سیاسی با همه ی دنبالچه های میلیتارش که تا دیروز در مقابل " خطر کمونیسم"از سوی میدیای سرمایه داری غرب به عنوان"کمربند سبز دور خاورمیانه"بزک شده بود.و پاسخ چه بود؟اینکه صدها انسان قربانی تروریسم در ۱۱ سپتامبر شد کاملآ قابل تآمل و تآثر است.ولی آیا واقعآ جنگ در افغانستان و عراق واکنش به جایی بود؟!از دید طبقه ی کارگر و بشریت متمدن به هیچ وجه. اما با وجود آنکه دولت جرج دبلیو بوش در آمریکا بلافاصله افکار عمومی را برای جنگ در افغانستان (که متاسفانه هنوز هم قربانی می گیرد)با خود همراه کرد و نیز برای تدارک جنگ در عراق باید سهم بیشتری را به هم پیمانان خود می داد،چندی طول نکشید که بحران جهانی در عرصه ی مالی بروز پیدا کرد و به دنبال اعلام ورشکستگی بانک لیمن برادرز در آمریکا ، بازار بورس و بسیاری از شرکتها و کارخانجات تولیدی را فراگرفت و موجب بیکاری و بی خانمانی میلیونی در آمریکا،انگلیس و متعاقبآ در دیگر حوزی های ضربه پذبر اقتصادی در سراسر جهان گردید. باری ، نئولیبرالیسم که تداوم طبیعی لیبرالیسم در اشکال نوین و امروزین آن است در استراتژی کاپیتالیسم جهانی ضرورت پیدا کرد و بدین اعتبار بر متن گلوبالیزاسیون راه حل "جنگ"با تروریسم در شیپورهای جنگی دمیده شد.در همین راستا مافیای مخوف تجارت اسلحه ، مواد مخدر،تجارت سکس و قاچاق انسان به تحرک افتادند.ژنرالهای دسته چندم جنگی به جای انسانهای بشر دوست به صحنه گردان سیاستهای داخلی و خارجی بدل شدند،شاخص سوبسیدها در بخش های مختلف آموزشی، بهداشت و درمان و مسکن کاهش یافتند.تفتیش عقاید،استراق سمع و دست یازی در جزیی ترین مسائل خصوصی افراد به امری بدیهی و روتین تبدیل شده است!.نژادپرستی و ضدیتهای ملی و مذهبی بی محتوا بر سرنوشت انسانها و روابط اجتماعیشان سایه انداخته است،زنان و کودکان بیش از همه و بویژه در کشورهای عقب افتاده ی صنعتی و یا حوزه های بحرانی و جنگ زده قربانی می شوند. سیاست در راستگویی و صداقت نیست،بلکه در دروغ پردازی و تخدیر افکار عمومی است. انسانها از هم ایزوله می شوند و سر نوشت و آینده ی خود را در هاله ای از ابهام می بینند.جنگ و خونریزی و خشونت از درون بازیهای کامپیوتری و فیلمهای تخیلی ــ تجاری به درون اجتماع سرایت می کند.و طنز تلخ قضیه اینجاست که همه ی اینها در زرورقی از "دمکراسی و حقوق بشر " نسخه پیچی شده اند!.نئولیبرالیسم در واقع کهنگی و از مد افتادگی لیبرالیسم فرتوت در عصر امپریالیسم است. و اما رژیم اسلامی در ایران در کجای این معادلات جای دارد؟رژیم دیکتاتور اسلامی آینه ی تمام نمای سرمایه داری در شکل میلیتار آن است که وحشیانه بر خوان یغمای اقتصاد مملکت ایران تکیه زده است و تنها شاخص سیاسی معاصر برای پایان دادن به موجودیت آن یک انقلاب اجتماعی رادیکال است.سران این رژیم خود از جمله جنایتکاران تاریخ اند که باید در دادگاه مردمی و بین المللی محاکمه گردند.رژیم اسلامی ویروسی است که از آبشخور مسالمت جویی های لیبرالیسم پاکباخته با مذهب واپسگرا و متحجر سرچشمه گرفته است.رژیم اسلامی در ایران رژیمی دیکتاتور ، مستبد ، ضد انقلابی ،حامی تروریسم و عامل اصلی بحران در منطقه و ایران است.نمی توان با چشم بندیهای دیپلماتیک این رژیم را از قدرت ساقط کرد.جنگ تبلیغاتی هم که نئولیبرالیسمهای محترم!گهگاهی براه می اندازند توفیری به حال قضیه نمی کند.هر از گاهی پرونده ی خاک خورده ای را به عناوینی چون:"وضعیت حقوق بشر در ایران"و یا"ارجاع پرونده ی هسته ای" و غیره باز می کنند، ورقی می زنند و دوباره به آرشیو باز می گردانند. طبقه ی کارگر ، سوسیالیستها و کمونیستها و همه ی انسانهایی که به انحاء مختلف نه تنها هیچ نفعی از موقعیت کنونی جهان ندارند و خود از جمله قزبانیان صحنه ی سیاسی امروزند،باید در همه ی کشورها و بویژه در جوامعی که درجه ای از دمکراسی و آزادیخواهی و انسانیت طلبی وجود دارد از لاک پاسیفیسم و ایزولاسیون بیرون آیند و ثابت کنند که در ورای تبلیغات هیستریکی که علیه کمونیستها می شود،آلترناتیو واقعی آنان هستند که بشریت را از منجلاب جنگ،ترور،فقر و گرسنگی،بی خانمانی ، نژادپرستی،تبعیض و بی حقوقی و هر گونه ناامنی مطلع ساخته و همگام با هم دنیا را به جای حواله دادن به بهشت موعود خیالی و موهوم به بهشتی واقعی،عینی و در دسترس تبدیل سازند.فرد فرد انسانها به مانند هم نمی اندیشند،همه انسانها خواستگاه جغرافیایشان یکی نیست،هم سلیقه نیستند،جنسیتشان یکی نیست،تواناییشان محدود است و غیره و غیره...اما همه که میتوانند حقوق برابر داشته باشند،مورد هیچ گونه تعرض قرار نگیرند،از رفاه و آسایش بهره مند باشند و بخاطر ملیت ـ جنسیت ـ فکریت و موقعیت اجتماعیشان مورد تبعیض و بی حقوقی قرار نگیرند و از همه ی امکانات زندگی بهتر و شایسته ی انسانی(مسکن،تغذیه مناسب،بهداشت و درمان،آموزش و کار و غیره..)بهره مند باشند.در واقع سر آغاز جنگ با تروریسم جنگ با فقرو محرومیت ، بی عدالتی و نابرابری اقتصادی و اجتماعی است. انتخاب بین سوسیالیسم و نئولیبرالیسم کار چندان سختی نیست، تنها آگاهی و اراده می خواهد. 05/02/2010 |
هرگونه کپی برداری یا استفاده از مطالب مندرج در سایت"آشتى"، با درج منبع آزاد است